آرتور های سرزمین من...

» آرتور های سرزمین من...

امروز روز آرتور ها بود!


✍به وقت ۱۶ دی ماه، تهران پایتخت جمهوری اسلامی ایران...


ساعت ۶ صبح به تکاپو افتادیم و ساعت ۷:۴۵ دقیقه به میدان شهدای هفتم تیر رسیدیم.


مسیرها تماما بسته بود و پیاده تا ضلع شرقی دانشگاه تهران رفتیم...

گذشت و گذشت و گوش دادیم و باریدیم...

در میانه نماز برای آن سفر کرده بودیم، که ناگهان صدای بغض و گریه یک نفر نه

بلکه یک جریان و تفکر، زمین و زمان را تا آزادی! به هم ریخت...


شانه ی مرد و زن مذهبی و باحجاب و بدحجاب و شیعه و سنی و ارمنی بود که تا آزادی! تکان میخورد...


آقا که اشک ریخت، اشک خشم انتقام ملت را از دیوارهای دانشکده جغرافیای دانشگاه تهران دیدم...


امروز تهران قیامت بود، بالغ بر ۶ میلیون نفر حداقل جمعیت حاضر، برآورد شده در چند خیابان بود...


از ساعت ۸ تا ۱۸ در میانه خیل عظیم جمعیت ماندم و این سو و آن سو موج میخوردم...


وقت برگشت، از شدت شلوغی آزادی! در تهران اسلامی، و صف هزار نفری مترو در هر ورودی، به سراغ اسنپ رفتم...


اسمش آرتور بود

آرتور داود یانس...


تیپ عادی جوان، و ماشین همیشگی اسنپهای من، پراید سفید!


وقتی اسمش را دیدم فهمیدم ارمنی است.

سوار که شدم محکم دست دادم و خداقوت گفتم

اولین جمله ای که گفت این بود

خدا رحمتش کند، مرد خوبی بود...


حاصل گفت و شنود من و آرتور از ابتدای محمدعلی جناح تا حسین آباد لویزان این بود؛ درد و بلای آرتور های وطن پرست با غیرت بخورد بر سر خیلی ها...

بقدری روشن ضمیر بود که حس کردم مجلس سخنرانی هیئت امام صادق ع ام.


برایم در مسیر کلیپ سردار قاسمی گذاشت که میگفت من اگر دو بز داشتم دست حسن نمیدادم که بچراند!...


ناراحت بود از اینکه بخاطر کسب روزی نتوانسته بود غرق در خروش مردم شود...


مسیحی بود و در دین رهبانیت بزرگ شده بود، اما کلامی گفت که مجددا درد و بلایش سر خیلی ها...


گفت؛

جواب های، هوی است، باید بزنیم...

وقتی برایش تعریف کردم چگونه قرار است ترامپ را به عزا بنشانیم، گل از صورتش شکفت...


با اینکه پول نمی گرفت، اما با اصرار خودم، این شیرین ترین ۳۱۰۰۰ تومان عمرم بود که خرج کردم...

ماشین را خاموش کرد و داشت با من صحبت می کرد، نمی خواست بروم...



آرتور را فهمیدم بر خلاف خیلی ها...



من بچه شیعه و آرتور ارمنی، هر دو منتظر یک واژه ایم؛

انتقام...


آخرین مطالب این وبلاگ